|
همسفر سایه خویش می روم مرا در فراسوی سویهای بی نشان همراه باش خورشید در مدار خویش جاودانه می درخشد و می رقصد آه !این مائیم كه هر زمان جای در پای خود می نهیم و غروب می كنیم نیست ابری كه بروبد این چهره شب ای خدایم چه شد آن پرتویی از زهره شب ای معلوم دل و مجهول چشم ! من رنگ وجودم را به گلهای یاد تو آذین بسته ام چیست كه همره این دل آذین بسته مرا به طلوعی دوباره می كشاند؟ نمی دانم ... شاید بتوان از بلندای تصور به افقهای دگر خیره شوم و من گمشده را تا به یقین كوچ دهم . خدای دل ! ای همه وجود را مهرآذین در گرما گرم بارش دل قطره می شوم می لغزم می بارم ... می بارم ... مرا در فراسوی
سویهای بی نشان
همراه باش
همراه باش ...
|
لیلی +عمومی , +
ویرایش در [-] || [-]
|
[03:08 ق.ظ] || [+]
Comments [] |
|